می نویسم که یادم نره!

Things it yearns to remember

می نویسم که یادم نره!

Things it yearns to remember

یادداشتی از پله ی آخر

تصویرها. همین است که می‌مانَد. همین است که حالا هم مانده. همین‌جا. گوشه‌ی ذهنی به‌هم‌ریخته. هست و هستی‌اش را به رخ می‌کشد. یادآوری می‌شود. مُدام. تکرار می‌شود و هربار همان است که بوده. همان است که این ذهن به‌ خاطر سپُرده. مردِ آرامی که زنده است ولی مُرده. مردِ مُرده‌ای‌ست که نفس می‌کشد. راه می‌رود. حرف می‌زند. مُرده‌ی متحرّک است. مثلِ صاحبِ این ذهنِ به‌هم‌ریخته. مثلِ وقتی که آینه را می‌بیند. خودش را در آینه می‌بیند. گوشه‌ی چشمش را پایین می‌کشد. صورتش را در آینه معاینه می‌کند.

 دندان‌هایش را معاینه می‌کند. لبخند می‌زند. شکلک درمی‌آوَرَد. خیره می‌ماند و می‌گوید «به چی می‌خندی؟ مُرده‌ی متحرّک!» مثلِ وقتی که می‌خوانَد «بعد از مُردنَم، تا یک روز یا بیش‌تر، ناخن‌هام هنوز رشد می‌کنن... و موهام... و ریشم... انگار از مرگِ من بی‌خبرند...» مثلِ وقتی که زنش دسته‌ی اسکوپِ قهوه‌ را به سرَش می‌کوبد. مثلِ وقتی که از جا بلند می‌شود ولی می‌افتد و سرخیِ خون روی سفیدیِ کاشی‌های آشپزخانه پیداست. مُرده‌ای که به‌هوش بوده تا دقیقه‌ای پیش از این. مثلِ وقتی صدای خسته‌ای آوازی قدیمی را می‌شنود. پیش می‌رود. محوِ زنش می‌شود که صورتش در سایه است. در آستانِ دری باز. نگاه می‌کند. خیره. زن برمی‌گردد و می‌بیندش. لبخند می‌زند. زن ساکت است. گیج. محوِ موسیقی. مثلِ وقتی از زنش می‌پُرسد «چرا بِهِم نمی‌گی؟» و زن جواب می‌دهد «اون آواز... حالَمو خراب کرد...» همین خرابیِ حال است که گوشه‌ی ذهنی به‌هم‌ریخته مانده. جا خوش کرده. همین که مرد در آستانه‌ی مرگ میلِ به زندگی دارد. همین که مرگ در یک قدمی‌ست. همین که زندگی در غیابِ مرد ادامه دارد. همین است که می‌مانَد. همین است که حالا هم مانده. همین‌جا. گوشه‌ی ذهنی به‌هم‌ریخته. هست و هستی‌اش را به رخ می‌کشد. یادآوری می‌شود. مُدام. تکرار می‌شود و هربار همان است که بوده. همان است که این ذهن به‌ خاطر سپُرده. مردِ آرامی که زنده است ولی مُرده. تصویرها ادامه دارند گوشه‌ی ذهنی به‌هم‌ریخته. از نو متوّلد می‌شوند. چشم باز می‌کنی و می‌بینی مُرده‌ای. ناخن‌ها هنوز رشد می‌کنند. و موها. و ریش. انگار از مرگِ تو بی‌خبرند. انگار این تویی که از همه‌جا بی‌خبری. از همه. از خودت. «چگونه می‌شود به آن‌کسی که می‌رود این‌سان/ صبور/ سنگین/ سرگردان/ فرمان ایست داد؟/ چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ‌وقت/ زنده نبوده است...»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد