می نویسم که یادم نره!

Things it yearns to remember

می نویسم که یادم نره!

Things it yearns to remember

...


بیل را فرو کرد در زمین. تن زمین سرد را شکافت. با قدرت دسته را فشار داد. زمین دهان باز کرد به اندازه ی یک قبر! یک مستطیل قد یک آدم بالغ. بیل را کناری انداخت. زل زد به چهره ی دختر. 
-این قبر برای تو! 
دختر سرد و بی روح نگاه می کرد به آسمان کبود. اگر باران زده بود زمین اینقدر سفت نبود. مرد گورکن شانه ی دختر را گرفت و به طرف قبر کشید.
-راحت بخواب. دیگه تموم شد! [قهقهه]
دختر هیچ عکس العملی نشان نمی داد. تنش سرد بود. گورکن فریاد زد: 
-با توام! برو بخواب این تو!
دختر دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت. هنوز تکان میخورد. با فاصله... بی هدف! اما هنوز بالا و پایین میرفت.
-من...من...زنده ام!
گورکن با تمام قدرت از ته حنجره اش قهقهه زد. طوری که صدای خس خس سینه اش شبیه زنگ کشداری شد.
- تو مردی! همون روزی که زمان رفت و تو وایسادی! حالا با زبون خوش برو تو قبر! من کارم زنده به گور کردن نیست. حالا خود دانی!
دختر سرش را زیر انداخت. رفت و کف قبر دراز کشید.
گور کن خاک را روی او ریخت.
دختر دانه ها را شمرد! تا نفس آخر!


از همون دوسته هنر مند...:)

نظرات 1 + ارسال نظر
سوسن بانو پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:02 ب.ظ http://zann.blogsky.com

من با دست های خود گور خود را کنده ام
دیروز پس از چند سالی از گور سردی که برای خود کنده ام بیدار شدم هنوز جرات بیرون آمدن از گور را ندارم ولی هنوز امیدوارم قبل از بیرون آمدنم مرگم فرا نرسد.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد