بیل را فرو کرد در زمین. تن زمین سرد را شکافت. با قدرت دسته را فشار داد. زمین دهان باز کرد به اندازه ی یک قبر! یک مستطیل قد یک آدم بالغ. بیل را کناری انداخت. زل زد به چهره ی دختر.
-این قبر برای تو!
دختر سرد و بی روح نگاه می کرد به آسمان کبود. اگر باران زده بود زمین اینقدر سفت نبود. مرد گورکن شانه ی دختر را گرفت و به طرف قبر کشید.
-راحت بخواب. دیگه تموم شد! [قهقهه]
دختر هیچ عکس العملی نشان نمی داد. تنش سرد بود. گورکن فریاد زد:
-با توام! برو بخواب این تو!
دختر دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت. هنوز تکان میخورد. با فاصله... بی هدف! اما هنوز بالا و پایین میرفت.
-من...من...زنده ام!
گورکن با تمام قدرت از ته حنجره اش قهقهه زد. طوری که صدای خس خس سینه اش شبیه زنگ کشداری شد.
- تو مردی! همون روزی که زمان رفت و تو وایسادی! حالا با زبون خوش برو تو قبر! من کارم زنده به گور کردن نیست. حالا خود دانی!
دختر سرش را زیر انداخت. رفت و کف قبر دراز کشید.
گور کن خاک را روی او ریخت.
دختر دانه ها را شمرد! تا نفس آخر!
من با دست های خود گور خود را کنده ام
دیروز پس از چند سالی از گور سردی که برای خود کنده ام بیدار شدم هنوز جرات بیرون آمدن از گور را ندارم ولی هنوز امیدوارم قبل از بیرون آمدنم مرگم فرا نرسد.